خونه ی خودمون


رشته ای بر گردنم افکنده دوست                 می کشد هر جا، که خاطرخواه اوست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 17:30  توسط تبسم  | 

باز هم بودن یا نبودن یک قلب



این است مسئله ی این روزهای من...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 14:20  توسط تبسم  | 

تبسم ...

زیبا سلام.

نمیدونم اسمش چیه ؟ حکمت؟ بدشانسی؟...

هیچ رقمه جور نمیشه من این آزمایش مهم رو انجام بدم.

دیگه کم آوردم. دیروز تو مطب دکتر همسری بم میگه خسته شدم ازین رفت و آمدا!!!!

آخه من به کی بگم دردمو؟ حتی اون که تا حالا از هییییییچ چیزی اینطوری اظهار عجز نکرده بود هم کم آورده!

من چیم پس؟

ازت خواهش نمیکنم. دیگه هیچ تقاضایی درین باره ازت نمیکنم هرجور خودت راحتی بچرخونم .

میچرخم تا میچرخونی...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 12:3  توسط تبسم  | 

تبسم بهشتی

مي‌دوني”بهشت” كجاست ؟
يه فضـاي ِ چند وجب در چند وجب !
بين ِ بازوهاي ِ كسي كه دوسـتش داري… 

خدایا هزاران بار مزسی که من بهشتی دارم که همیشه کنارمه و شرمنده که گاهی ناشکرش میشم.گور بابای همه ی بدی های زندگی.

 وقتی هرلحظه اراده کنم میتونم میتونم بلغزم توی بهشتم و عشق کنم باهاش.

دیروز باز دعوای خواهر سومی درگرفت با مامان.ومن باز نقش صلح جو رو بازی کردم ازین جا.از 400 کیلومتر دور تر! خدایا دلم برای مامان کباب میشه وقتی با بغض حرف میزنه درموردش و جیگرم آتیش میگیره وقتی آبجی درد میکشه از اخلاقای مامان. بعضی آدمها هیچ رقمه توی یک اقلیم نمیگنجند و آبشون با هیچ بیل و راه آب باز کردنی توی یک جوب نمیره و این مادر و خواهر منم ازون آدمان.خدایا به هردوشون محبت و گذشت بیشتر و زبان خوش تر بده.

-این پست فقط محض خاطر روی گل تو بود فاطی گلم.



+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 11:8  توسط تبسم  | 

تبسم بیخود

به این نتیجه رسیدم که کلا آدم بیخودیم.

اونقدر بیخود که داره سالگرد قبولی امتحان آیین نامه ی رانندگیم میرسه و من وجودشو نداشتم حتی یک بار آماده بشم و برم امتحان شهری بدم.درحالی که امیدوارم تا یکی دو ماه دیگه شرمو ازین شهر کم کنم و حتما باید قبلش امتحان بدم و قبول بشم.

اونقدر بیخودم که داره 6 ماه میشه سقط کردم و تازه یک ماه پیش رفتم دکتر که اونم هنوز آزمایشایی که برام نوشته ندادم و منتظرم که نتایج دانشگاه آزادو بزنن که با  همسر برم تهران آزمایشارو بدیم که تازه یکی دو ماه بعدش جوابش بیاد .

اونقدر مزخرف که 900 هزار تومن پول بی زبون خرج خارج کردن یه تیکه گوشت از بدنم کردم (کورتاژ فوقش نیم ساعت طول کشید )بعد 3 ساله نرفتم با دانشگاه تصویه کنم و مدرکم رو بگیرم بخاطر 700 تومنی که باید بشون بدم.

حالم از خودم بهم میخوره که چون من نتونستم بچه دار بشم به هرکس در این زمینه موفق بوده حسودیم میشه و حتی الامکان ازشون دوری میکنم تا دردم تازه نشه.

بدم میاد از خودم که چون کمتر از یک هفته ست که هیچ حرکت عاشقانه ای از همسر ندیدم دلم ازش گرفته و اصلا حوصلشو ندارم.

متنفرم که مثل همیشه بالاخره خودم باید دلیل سردیمو باش بهش بگم و اون اصلا گیر نمیده و اصرار نمیکنه که بگو چه مرگته!

متنفرم از خودم که ماه دیگه 26 سالم میشه و هیچ گهی نشدم و نبودم تو زندگیم.نه چیزی به دنیا اضافه کردم نه چیزی کم کردم کلا وجودم خنثی بوده برا دنیا بجز اینکه اگه زن همسر نبودم یا بقول خودش الان مجرد بود یا یکی دیگه کنارش بود.

خیلی بدم که نسبت به ماه رمضون حس معنوی فوق العاده ای ندارم و حتی دارم وسوسه میشم امسال شب قدرم بگیرم تخت بخوابم و بیخیال حاجت و نوشتن سرنوشتم تو این شب و ... بشم.

متنفرم از خودم که هنوز حس خوبی عمه م ندارم چون اولین کسی بود که تو نوجوونی جواب سلامم رو نداد و کینه ازم بدل گرفت چون با مامانم مشکل داشت و الان که یک سال از مرگش میگذره هنوز دلم باش صاف نشده چوون از همون سنین دیگه محبتشو برای همیشه ازم دریغ کرد و من موقع مرگش فقط به یاد محبتایی که تو بچگیم بم داشت گریه کردم.

بیخودم چون 2 ماهه پریود نشدم و مطمئنم که بخاطر تخمدانهای کوفتی تنبلمه چون این دو ماه دارو نخوردم برای تقویتشون و اونا عرضه نداشتن یک ماه خودشون خودشونو راه بندازن تازه با کمال پررویی رفتم بی بی چک امتحان کردم که ممکنه خدا حال کرده اینبار رو من معجزشو امتحان کنه و با وجود جلوگیری و فقط 2-3 بار بی احتیاطی سریع حامله بشم و بچه م هم بمونه و قبل از تاریخ زایمان حاملگی قبلم دنیا برام شیرین و اوکی بشه. اما زهی خیال باطل...

تنها خوبی ای که الان تو وجود خودم ویبینم که امشب میخوام شله زرد درست کنم به نیت بابابزرگم و بدم به چندتا فاتحه خون محدود دور و برم بخورن و بخونن.

راستی بابابزرگم چطوری بدون سیگار اونجا سرمیکنه؟

عمه هم شله زرد دوست داشت.

سالهاست دیگه کمتر اسمی از عمو روح الله میاد نمیدونم کسی براش خیرات میکنه؟؟

عموبزرگه هم که پدرشوهره و احترامش واجب!

 راستی میشه یه ذره شله زردو برا 3-4 نفر خیرات کرد؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 16:42  توسط تبسم  | 

نشونه

جمعه زديم بيرون كه دوتايي بريم يه جاي دنج تو سايه يه درخت و و درازي بكشيم زير آسمون خدا و كبابي بزنيم و اسم فاميلي بازي كنيم و عكسي بگيريم و ...

تو مسير وايساديم ذغال بگيريم،صاحب مغازه با همسري آشنا بود يه جوون تپلي سيبيلو(طبق معمول همه ي اينجاييا!) و بامزه هم بود اتفاقا و كلي احوالپرسي گرم و كجايي كم پيدايي با همسر و با منم حتي كه تو ماشين نشسته بودم سلام احوالپرسي كرد. حالا اين كيه؟ ساعت 1 ظهر.

فردا ظهرش خوابيده بوديم كه به همكار همسر بش زنگ زد بيا بريم فاتحه خوني.وقتي برگشت و برام گفت كه همون ديروز 2-3 ساعت بعد از اينكه ما از در مغازه جوونك رفتيم اون تصادف كرده و فوت شده كپ كردم!

مدتهاست اين ترس و وحشت لعنتي يه  خبر ناگهاني و فهميدن تموم شدن زندگي يكي از آدماي عزيز زندگيم نفسم رو بند مياره.

اينه كه اگه يه روز بيخبريم از خانواده خودم و همسري بشه دو روز يهو قلبم چنگ ميخوره انگار.

شايد يكي از دلايلي كه دلم ميخواد يه مدت نزديك به همشون زندگي كنم همينه كه دلم ازين مسخره بازياش دست برداره.

همسر ميگه شايد اين براي ما يه نشونه از خداست كه يه آدمو تو آخرين ساعتاي زندگيش ديديم. اوكي ولي آخه منو به نشونه چه حاجت وقتي روزي نيست كه يادش نيفتم و  التماس نكنم ازش كه با من همچين تا نكنه و ازين آزمايشا معافم كنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 21:43  توسط تبسم  | 

تبسم ابرو كمون

آخييييييييييييييييييييششششششششششششش.. بالاخره ابروهامو اصلاح كردم. بعد عقد خواهري ديگه بشون دست نزده بودم ( بعلت خرابكاري هاي قبلي خودم)و عرضشون به 2-3 سانت سابق برگشته بود 

شده بودم همون قيافه ي مظلوم و كوشولو و پشمالوي  زمان مجردي كه هنوز نميدونم همسري با چه خوشبيني و آينده نگري دست به انتخوابم زد و اومد خواستگاريم اونموقع! 

تعليلات ارتحال هاليدي رو تقريبا حروم كرديم.مستقيم رفتيم تهران خونه عموها و پسرعمه دختر عمه و كلا بجز صله ارحام كار مثبت و خوش گذران ديگه اي نكرديم.كمي حسرت خوردم كه چرا الان كه دست و بالمون آزاده و ونگ ونگ بچه همراهمون نيست ازين فرصتها خوب استفاده نميكنيم و خاطره سازي نميكنيم ازين روزاي براي دوران پيري و كوري...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 19:53  توسط تبسم  | 

مجهول الحالون

اين روزا بشدت مجهول الحاليم! حتي براي خودمون. نميدونيم خوشحال بايد باشيم و هي به افتخار همسريمون دست بزنيم هي دست بزنيم، هي خودش دست بزنه، هي ما دست بزنيم...

يا زيادم پر رو نشيم و بمونيم منتظر مصاحبه و بقيه ي مراحل.

فكر نميكنم هيچكدوم از قبول شده هاي  اين كنكور  به اندازه ي ما كل زندگيشون تحت تاثير اين اتفاق  قرار گرفته باشه. از يك طرف سخت در صدد در رفتن ازين شهر و اداره ي شيت هستيم ! از طرف ديگه نميدونيم اصلا كجا بايد بريم؟! شهر خودمون يا شهر احتمالي دانشگاه همسر...  تصور هفته اي 2-3 روز خونه نبودنش كلافه و پريشونم ميكنه و فكر رفتن باش  به اون شهر با اين پولي كه الان داريم براي خونه گرفتن  تقريبا محاله...

از طرفي هم الان ديگه مثل گذشته انقدر ترسون نيستم از زندگي تو شهر و محله و فاميلم  و بدم نمياد چند سالي هم اون مدل زندگي رو امتحان كنم هم بخاطر مامانم كه اين شده آرزوش هم براي اشكاي آجي كوچيكه كه هربار موقع برگشتنم ازاونجا دلمو آتيش ميزنه  هم بخاطر دل خان داداش كه هيچي به روش نمياره ولي ميدونم  به يه خواهر كنارش احتياج داره تواين دوران حساس تين ايجري...

با  اينكه راحت ميتونه مرخصي اشتغال به تحصيل بگيره نميدونيم اين كار به نفعمونه يا به ضررمون با اين حقوق كارمندي خالي و خالص و از طرفي چند سال دور افتادن ارز محيط كار و...

 نميدونم نميدونم ... اين روزا و احتمالا تا 2-3 ماه آينده توي يك دوره ي گذار زندگيمون هستيم و البته كه دوران سختيه. روزي چند بار ميشينيم پاي ميز مذاكره و جوانب هر تصميمي كه ميتونيم بگيريم و هر حالتي رو كه ممكنه پيش بياد رو بررسي ميكنيم و خيلي وقتاشم من آقاي همسر بشدت واقع نگرو بدون اينكه خودش بفهمه يا حتي خودم، ميبرم تو عالم خيالات و هپروت وبعد چند دقيقه يادش مياد كه كجاست يه داد ميزنه اه باز منو بردي تو خيالاتت!!

 بهر حال به اين قضيه كه هر شرايطي كه برامون پيش بياد از الانمون خيلي بهتره بشدت اميدوارم و از خداوند متعال تقاضاي please help دارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 13:26  توسط تبسم  | 

خداجونم ميشه يكي ازينا به منم بدي؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1391ساعت 14:25  توسط تبسم  | 

خسته نباشي مرد

خداي من شككككككررررررررررررررررررت. يعني داري زندگي مارو از پستي هاش به قسمتاي بلندي ميرسوني؟؟؟؟؟عشقم دكتري قبول شد.البته فقط مجاز ولي با رتبه ي اميدوار كننده.

خستگي و كسالت عيد و كلا اين چند ماه رفع شد. سلام فرداي نامعلوم... سلام محل زندگي نامعلوم ما براي چند ماه ديگه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 11:12  توسط تبسم  | 

عشق عاقلانه

يك هفته اي رفتم شهرمون و خونه بابامينا بودم بيشتر. برخلاف هميشه كه سعي ميكردم عدالت رو رعايت كنم و

هموننقدرم خونه مادر شوهري باشم، اخه آخر هفته ش عقد خواهر كوچيكه بود.هموني كه انگار ديروز بود كه 2

سالش بود و من عاشق صورت و لباي توپوليش بودم و همش لباشو ميخوردم!!! 

خيلي سختي كشيد و كشيديم تا به اين روزاي نسبتا شيرين برسه. از اول خواستگارشو دوست نداشت ولي چون

بشدت انسان مقبولي بود طرفش و  هييييچ عيبي نتونست ازش بگيره قبول كرد نامزدش بشه و كم كم اسير

خوبي ها و مهربونياي آقا دوماد شد و الان  احساس ميكنم كه دوستش داره با اينكه خودش مغرورتر ازين

حرفاست كه حالاحالاها اعتراف كنه ولي من همچنان بشدت طرفدار ازدواج عاقلانه ام و نه عاشقانه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:41  توسط تبسم  | 

هستم

من اومدم. هستم ولي خستم...

 خوش گذشت... زيارت كرديم ( امام رو)... خريد كردم (لباس و ادويه جات رو)... خنديديم (با دوقولوهاي جيگر خوارشوور)... حرف زديم(با خود خوارشوور)... حرص خوردم( از دست مامان بزرگه)... خودشيريني كردم(براي مادرشوهر خوبم)...             و البته با همسر هيچ كاري نكرديم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:28  توسط تبسم  | 

همسفر جديد

تا الان فكر ميكردم دارم با خانواده ي عموم ميرم مسافرت الان حس ميكنم دارم با مادر شوهر غرغرو و بهانه گير

و تيكه انداز ميرم! دلم ميخواد انصراف بدم از رفتن. دلم نمياد حال بقيه رو بگيرم و زهرمارشون كنم. منو بگو چقدر

دلمو خوش كرده بودم كه كيف ميكنيم چند روز .

حالا حس ميكنم يه آدم چند پشت غريبه داره مياد تو جمعمون كه دست از پا خطا كني آبروتو ميبره.حالا اونا به

كنار يعني يه مهدكودك بچه هاي نق نقو و كوچولو و پردرد سر با خودت ببري سفر بهتر از اين آدمه . حس ميكنه

همه نوكرشن و وظيفشونه خدمتشو بكنن... اينو نميخوره اونو نميخوره الان سردشه الان گرمشه . الان دلش

ميخواد بره كجا فلاني پاشو ببرم ... هميشه يه اردي داره كه بده... منم كه هميشه براش پر از عيب و نقصم .

تا حالا يادم نمياد جمله ي مثبتي تو زندگيم بم گفته باشه بجز مباركي كه وقتي با همسر عروسي كردم كه

اونم شك دارم از ته دل گفته. هرچي مادرشوهرم ماهه و عاشقشم و تو خونشن احساس

امنيت و راحتي ميكنم پا تو خونه ي اين ميزارم حس ترس از تيكه و كنايه شنيدن ولم نميكنه تا بيام.



مطمئنم حدس نزدين يك ساعته دارم غيبت كيو ميكنم.    " مادر بزرگم "


كه مادر بزرگ همسري هم هست. البته ما كه هيچوقت مادربزرگي ازش نديديم .بيشتر شبيه زن باباي بابامون

بود.فقط برا دختراش و پسراي كوچيكش بيشتر شبيه مادره.

مايه بيچاره كه همه عمر ازش كشيديم و دلمون لك زد در انتظار يه نگاه مادرانه ازش بايد جور سياحت و

زيارتشم بكشيم. اي خدا از دست اين مهربونياي بي حد و حصر مادرشوهر من.. 

چون مطمئنم الان كه همسر بياد خونه و بش بگم كه اونم داره بامون مياد نميتونم يك دهم اين غرغر ها رو

پيشش بكنم گفتم بيام اينجا بنويسم يكم سبك شم بلكه بتونم عادي رفتار كنم . آخه همسري به هيچ رفتار

ي اندازه ي غيبت شنيدن واكنش منفي نشون نميده و يه جوري سگ محلت ميكنه كه خودت لالموني ميگيري!

قربون دل پاك خواهرشوهر و برادزشوهر و مادرشوهرم برم كه هرچي تو زندگي ازين آدم زخم خوردن بازم

قلبشون اونقدر بزرگ و درياييه كه چند روز مسافرتو هم دلشون نيومد بش نگن و نبرنش تا مبادا ايشون دلشون بخواد.

اي خدا منو اين چند روز از شر زبان ايشون محفوظ بفرما.تمام سعيمو ميكنم با خوش بيني شروع كنم و به همه چي نگاه كنم با بم بد نگذره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 12:23  توسط تبسم  | 

اي دوووووووووووست...

هر روزي كه با يكي از 3تا دوست صميمي دوران دانشجوييم  تلفني حرف ميزنم احساس رفرش شدن بم دست ميده! ناخودآگاه تمام اون روز حوصله مندم و خندان. خدايا اين دوستاي جيگر و نمكين رو از ما نگير. يحني ميشه يه بار ديگه تو عمرم ببينمشون؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14:24  توسط تبسم  | 

داريم ميريم مشهد.

داريم ميريم مشهد... آخر هفته.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:4  توسط تبسم  | 

سلطان غم مادر من!

اگه كسي ميخواد با سلطان غم و غصه ي بيخودي آشنا بشه بگه من آدرس مامانمو بش ميدم!

به زور ميخواد به آدم ثابت كنه كه تو الان ناراحتي و غم و مشكل داري و دروغ ميگي روزگار آروم و راحتي

داري...كما اينكه خودش با اينكه يكي از بي مشكل ترين شوهر و بچه ها و زندگي رو داشته هيچچچوقت نديدمش

كه واقعا شاد باشه و راضي.

حالا نه فقط  الان كه مثلا بنظرش من بچه دار نشدم و افتادم تو شهر بي امكانات و  غريب و وضع اسفناكي

دارم و قاعدتا بايد همش در حال  زاري باشم و جامه دريدن !

اينم نباشه از جزئي ترين رفتار يكي از اعضاي خانواده شوهرم (كه متاسفانه ميشن خانواده ي برادرشوهر

اون)كه من تا حالا خدارو شكر حتي يه مشكل كوچولو باشون نداشتم و

 تو عمرم آدم هايي به سادگي و بي غرضي اونا  نديدم  يه چيزي گير مياره كه بش غر بزنه و

غصه بخوره و شكايتشو بم بكنه . اونم نباشه  از خونه زندگيم ، از هيكلم، از رنگ و روم از... يه چيزي گير مياره كه بزندش تو سرم.

هميشه ي خدا يه چيزي (يا چند تا چيز)بنظرش ميلنگه و داره از يه چيزي اعلام ناراضايتي ميكنه و ميناله.

اين حالتش براي من و بقيه ي بچه هاي كه تو خونه بابام بوديم باعث شده الان هيچ روز عيد يا تعطيلي يا

مسافرت يا پيك نيك يا جشن يا كلا مناسبت شادي الان ازون سالها تو ذهنم نباشه كه همه خانوادمون جمعيم

و داريم ميخنديم و شاديم و دعوا و گله از اين و اون و داد و فريادش سر يكي از ما بچه ها يا بابام توش نباشه.

كلا وقتي همه خوش بودن ما داشتيم سر يه چيري بحث ميكرديم تو بگو ترك ديوار! و  براي همين ما بچه ها

هميشه عاشق اين بوديم كه تو اين روزا كمتر خودمون خانوادگي تنها باشيم و دوست داشتيم حتمايه مهمون يا

همسفر داشتيم اين الان خيلي برا من خيلي عقده شده و اصصصصصصصلا دوست ندارم تو روز تعطيلي يا

سفري چيزي هرچقدر ناراحت باشم از چيزي جو اطرافم رو خراب كنم. البته اينم بگم الان  مدتهاست كه بيشتر

جمعه ها موفق نميشم و دلم از تنهاييمون ميگيره و پكر ميشم ولي خوب روش من سكوته تو اين مواقع.

يا خواهرم كه يه دختر 4ساله داره علاوه بر اين موردي كه گفتم داره تمام سعيشو ميكنه كه تو تربيت دخترش

اعتماد بنفش خيلي كار كنه و مخصوصا هيچوقت براي ترغيبش به كاري يا تشويق يا تنبيهش يا نصيحتش با

كسي مقايسه ش نكنه.روشي كه مامانم براي تربيت ما داشت  و الانم هممون داريم نتيجه شو ميبينيم.



  بيشتر از اينكه بفكر ساير جهات قضيه ي انتقاليمون به شهرمون باشم همش نگرانم كه اونجا كه ديگه كاملا زير

نظرشم چيكار كنم تا اين اخلاق عشق غمش به من و خونه زندگيم نفوذ پيدا نكنه و اثرشو روم نزاره.الان چند

روزي يكبار تلفني يا اسمسي حرفا و نظرات  منفي گرايانه شو بم منتقل ميكنه و منم با اون انرژي اي كه از

مثبت انديشي همسري گرفتم و سعي كردم خودمم اونجوري بشم جوابشو ميدم و موقتا آرومش ميكنم ولي

ميترسم اونجا ديگه تكرارش باعث تاثيرش روم بشه. من نميخوامممممممممممم.من همين جو ريلكس

و كم غم و دغدغه ي غالب خونه خودمونو  كه با همسري درستش كردم براي هميشه ميخوامش. خونه اي كه توش خنده و مهربوني بيشتر از نك و ناله و غصه ست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:59  توسط تبسم  | 

يه تبسم دلخوش

در حال حاضر سخت در انتظار فردام. نمدونم بعد امتحان دادن همسري اتفاق خاصي مي افته يا نه ولي

بيصبرانه منتظرم تا شر اين كنكور دكتري كنده بشه. با اينكه ميدونم شايد اين ماه هاي پيش رو مطلقا حكم

آرامش قبل از طوفان رو دارن و بعدش به احتمال زياد تهران رفتن هاي اون و استرس و تنهايي من شروع

ميشه و باز يه لنگ زندگيمون تو هوا ميره ... ولي باز منظرشون هستم. اين مدت هردومون حس مگسي رو

داشتيم كه بالهاشو كندن و الان سخت توقع داريم كه دوباره جاشون به زودي سبز ميشه و ما مثال دو مگس

خوشبخت هلهله كنان پرواز كنيم


 خوارشوورم چند باره داره پيشنهاد يه سفر مشهد mp3 سه چهار روزه رو بمون ميده

از طرفي واقعا دوست

دارم با خوارشوور و دوقولوهاش و مادرشوهر نازنين مسافرت برم (تو اين 4سال جور نشده برامون كه باشون

بريم) و از طرفي به همسري شك دارم كه بزاره بم خوش بگذره(آخه اخلاق گلي كه داره جلوي خانوادش زياد

احساس مجردي بش دست ميده،حالا بماند...) همسري هم يك ماه پيش  كه اينو بش گفتم گفت من نميتونم

ازالان تصميمي براي اونموقع بگيرم .كلا ايشون قبل از 24 ساعت پيش از هركاري به اون كار فكر نميكنه مگر با

جبر و زور بنده.

حالا ديروزم كه باز گفتم ببين پري زنگ زده ميگه تو 2-3 روز آينده جواب بديم مياين يا نه چون ما

ميخوايم بليط بگيريم ميگه اووووووووو بش بگو چه خبره مگه سر آوردي من فعلا تا امتحانمو ندم نميتونم راجع 

بهش فكر كنم

القصه اگه جور شد مشهد كه خدا ديگه حسابي گذاشته پاي حال دادن و اگه جور نشد ميفهمم امام رضا گير

داده به حرف پيرارسالم كه بش گفتم دفعه ديگه 3تايي ميايم پيشت و ميخواد تا براورده نشده رامون نده!

_هنوز چرخ خياطي جديد نخرديم چون بايد بريم مركز استان بخريم كه تا الان نميشده بريم.كللللللللللي خريد دارم و انرژي انجامشون ديگه زده بالا حسابي و الان تو گلومه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 11:48  توسط تبسم  | 

تبسم نگو، پر كاه!

بالاخره به خير و خوشي اين 3 روز تعطيلي بسيار مزخرف هم تموم شد با كمترين تلفات  ضدحالي من! از خونه پامو بيرون نزاشتم و همين بنظرم دليل خوب موندن حالم بود... ديروز غروب فقط دوباره بغض حال بهم زن اومد تو سراغم كه ايندفه با كمك همسري حسابشو رسيدم و و انداختمش بيرون.

نفسم قصد كرده بود هرطور شده خوشحالم كنه ولي هيچكدوم از روشها پيشنهاديش  دواي من نبود... نه بيرون رفتن،نه پروژه!!!! نه حتي پيشنهاد رفتنم به شهرمون... بالاخره بعد چند روز تونستم حاليش كنم چي ميخوام."""حرف دلي زدن"""...

من فقط با چند دقيقه گريه تو بغلش و حرف زدن از حالم و چيزايي كه عذابم ميده،انتظارايي كه از خودم دارم و نميتونم برآورده شون كنم،حسي كه نسبت به اين شرايط دارم و... و شنيدن احساسش ازين شرايط و احوالات من،اينكه چطور تمام كاراهاي ريز و جزئي من براش معني عشق ميده و تمام تلاششو ميكنه كه اونم بهم عشق بده ... و خلاصه حرفاي دلي(بقول خودم) خلاصه  سبك سبك شد.

راستي يه پيشنهاد چرب و چيلي هم بم داد كه نتونستم مقاومت كنم در مقابلش چون واقعا به يه سرگرمي يا دلخوشي موقت براي گذروندن اين چند ماه اخير نياز دارم.ميخوايم يه چرخ خياطي تووووووپ بخرم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 13:51  توسط تبسم  | 

ناله نامه!

امروز چهارمين سالگرد جشن عروسيمونه و من هييييييييييييييييييچ حس خاصي ندارم بجز اينكه: ا داريم ميريم تو  5 سال!!!

 به يه شارژ روحيه اي از طرف همسر نياز دارم و اونم اصلا فرصت حرف زدن معمولي رو بام نداره. بيشتر هم از

نظر فكري مشغوليت و درگيري داره تا جسمي و من بالاجبار بايد نقش ي زن صبور و كم توقع رو بازي كنم تا اين

روزاي كساااااااااااااااالت بار تموم بشه.به اميد ارديبهشتم بلكه  عقد خواهرم ،مهموني، مسافرتي، اتفاق

خوشايندي... وازون بيشتر بيصبرانه منتظر اواسط تابستونم تا تكليف نقل مكانمون مشخص بشه كه هنوز

كجاييش هم معلوم نيست و رسما رو هواييم...

 چند روز اخير صبحا حال معمولي رو به خوب داشتم و از بعد ظهر بشددددددددت گه مرغي و همش ازون روزي

شروع شد كه بعد ظهر باروني قشنگي بود و بعد عمري همسري اومد پيشنهاد ي كار  دلي بده كه بريم با

ماشين زير بارون بگرديم و نسكافه بخوريم و با اينكه حسش نبود ولي نخاستم پيشنهاد چند ماهي يكبارشو رد

كنم و چون ي وسيله آشپزخونه هم ميخواستم بخرم پريدم حاضر شدم ولي متاسفانه دوتا دليل باعث شد كه

من با روحيه خسته تر از قبل و بغض تو گلو  برگردم. اول اينكه بازم يادم اومد كجا داريم زندگي ميكنيم و من

چقدر بيزارم ازين شهر و چقدر تنهاييم اينجا و ... و ديگه اينكه اون وسيله آشپزخونه كه ميخواستم اونطوري كه

ميخواستم گير نيومد و قيمتش هم خيلي بيخودي گرونه اينجا. كاملا به اينكه خريد كردن حال خانوما رو خوب

ميكنه معتقدم و براي همينم عدم خريد باعث  بد شدن حالم شد.كلا مدتهاست خمار يه بازارگردي و خريد حسابيم.

القصه ازون روز گردش كزايي بغض گاه و بيگاه مياد سراغم و من سرسختانه مقاومت ميكنم جلوي گريه ي لعنتيم.



بگم گريه نكردم كه دروغه ولي اون دليلش جدا بود.اون گريه نصف شبي تو تختخواب كه با تلاش زيادي براي

بيدار نكردن همسر با صداي دماغم همراه بود مال اين بود كه ظهر همسر گفت با يكي از دوستاش حرف زده و

اون و 2-3 تاي دبگه از همكلاسياش كه من ميشناسمون بچه دار شدن ومن همون لحظه بش گفتم الان بايد تو

هم بشون ميگفتي منم يه بچه 3-4 ماهه دارم(اگه اولي ميموند) و دراين لحظه همسر حرفو بسرعت عوض كرد

و من گريه شو گذاشتم براي شبش!


ميخوام براي امروز يه جشن دونفره بگيرم. ناهار قرمه سبزي پختم  و عصرونه كيك بپزم و كارت تبريك خودساخته

با چند تا ،شايدم فقط يه جمله ي عاشقانه بش بدم و عكس بگيريم و... اگه خودم با اين حال متغييرم خرابش

نكنم و ضد حال نزنم ...

بشدت محتاج يه نامه عاشقانه يا چند كلمه حرف عاشقانه متفاوت از طرفم همسرم . ديشب از شدت احتياج

بغض كرده بودم كه اومد بوسم كرد و رفت خوابيد و هيييييييييچي نگفت و متوجه هيييييچي نشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 12:33  توسط تبسم  | 

۴۵ دستورالعمل شگفت‌انگيز براي زندگي





۱. به مردم بيش از انتظاراتشان ببخشيد و اينكار را با روي خوش انجام دهيد.

۲. شعر مورد علاقه تان را از بر كنيد.

۳. هر آنچه كه ميشنويد را باور نكنيد، همه دارايي تان را خرج نكنيد و هر چقدر كه مي خواهيد نخوابيد.

۴. وقتي ميگوييد "دوستت دارم"، واقعاً داشته باشيد.

۵. وقتي ميگوييد "متاسفم"، در چشم طرف مقابل نگاه كنيد.

۶. پيش از ازدواج حداقل شش ماه نامزد بمانيد.

۷. به عشق در نگاه اول اعتقاد داشته باشيد.

۸. هيچگاه به روياهاي ديگران نخنديد.

۹. عميق و مشتاقانه عشق بورزيد. ممكن است صدمه ببينيد ولي اين تنها راه كامل زندگي كردن است.

۱۰. در اختلافات، منصفانه مبارزه كنيد. بدون صدا زدن اسامي افراد.

۱۱. مردم را از روي خويشاوندانشان مورد قضاوت قرار ندهيد.

۱۲. آرام صحبت كنيد، سريع فكر كنيد.

۱۳. وقتي كسي از شما سوالي مي پرسد كه تمايلي به پاسخ دادن نداريد، لبخند زده، و سوال كنيد، "چرا ميخواهي بداني؟"

۱۴. بياد داشته باشيد كه عشق بزرگ و كاميابي هاي بزرگ ريسك بزرگ مي طلبند.

۱۵. با مادرتان در تماس باشيد.

۱۶.وقتي كسي عطسه ميكند به او بگوييد "عافيت باشه!"

۱۷. وقتي شكست ميخوريد، درسي كه از آن شكست مي آموزيد را فراموش نكنيد.

۱۸. سه چيز را بياد داشته باشيد: احترام به خود، احترام به ديگران و پذيرفتن مسئوليت همه كارهايتان.

۱۹. اجازه ندهيد يك مشاجره كوچك يك دوستي بزرگ را خراب كند.

۲۰. وقتي متوجه اشتباه خود شديد، قدمهاي فوري براي جبران آن برداريد.

۲۱. وقتي گوشي تلفن را برمي داريد لبخند بزنيد، فرد تماس گيرنده لبخند شما را در صدايتان خواهد شنيد.

۲۲. با زن يا مردي ازدواج كنيد كه عاشق صحبت كردن با او هستيد. وقتي سنتان بالاتر ميرود، مهارتهاي محاوره اي به اندازه مهارتهاي ديگر اهميت پيدا خواهد كرد.

۲۳. مقدار زماني را در تنهايي سپري كنيد.

۲۴. آغوشتان را براي تغيير باز كنيد ولي نه به اندازه اي كه ارزشهايتان زير سوال رود.

۲۵. بياد داشته باشيد كه گاهي سكوت بهترين پاسخ است.

۲۶. بيشتر كتاب بخوانيد و كمتر تلويزيون تماشا كنيد.

۲۷. شرافتمندانه و خوب زندگي كنيد تا در زمان پيري وقتي به گذشته فكر كرديد، فرصتي دوباره براي لذت بردن از آن پيدا كنيد.

۲۸. به خدا توكل كنيد ولي درب ماشينتان را قفل كنيد.

۲۹. وجود فضايي عاشقانه در خانه تان بسيار مهم است. هر آنچه كه ميتوانيد براي ايجاد خانه اي آرام، آسوده و امن انجام دهيد.

۳۰. در اختلافات با كسي كه دوستش داريد، با موقعيت كنوني دست و پنجه نرم كنيد. گذشته را پيش نكشيد.

۳۱. مفهوم عميق و ژرف مطالب را درك كنيد.

۳۲. دانش خود را به اشتراك بگذاريد. اين روشي است براي دستيابي به ابديت.

۳۳. با محيط زيست مهربان باشيد.

۳۴. با خدا راز و نياز كنيد. قدرت بيكراني در اين كار است.

۳۵. وقتي كسي از شما تعريف ميكند هيچگاه حرفش را قطع نكنيد.

۳۶. حواستان به كار خودتان باشد.

۳۷. به كسي كه زمان بوسيدن شما چشمانش را نمي بندد اعتماد نكنيد.

۳۸. يكبار در سال به جايي برويد كه تابحال نرفته ايد.

۳۹. اگر درآمد زيادي داريد، بخش از آنرا در زمان زنده بودنتان براي كمك به ديگران اختصاص دهيد. اين بزرگترين لذت بردن از ثروت است.

۴۰. بخاطر داشته باشيد كه دست نيافتن به چيزي كه دوست داريد گاهي خوش اقبالي است.

۴۱. قوانين را بياموزيد سپس برخي را بشكنيد.

۴۲. بياد داشته باشيد بهترين رابطه آني است كه عشق شما به يكديگر بزرگتر از نياز شما به يكديگر باشد.

۴۳. موفقيت خود را اينگونه محك بزنيد كه چه چيزي را از دست مي دهيد تا چه چيزي را بدست آوريد.

۴۴. بخاطر داشته باشيد كه شخصيت شما سرنوشت شما است.

۴۵. متهورانه به عشق خود نزديك شويد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 13:24  توسط تبسم  |